FFFFFFFFFFFعشق بربادرفتهKHKHKHKHKHKHKHKH

روایتی بریک عشق دورافتاده

دوست دارم اما....

پسر به دختر گفت: دوسم داري اشك از چشماي دختر جاري شد. ميخواست بره كه پسر دستشو گرفت،اشكاشو پاك كرد و گفت: اگه دوسم ندارياشكال نداره مهم اينه كه من دوست دارم و طاقت ديدن اشكاتو ندارم دختر سرشو پايين انداخت و گفت: ميدوني چيه؟ من دوست ندارم!من...من بدجوري عاشقت شدم پسر دستاي دختر رو رها كرد و با قيافه اي غمگين از دختر جدا شد دختر فرياد زد: مگه دوسم نداري؟چرا داري ميري؟؟ پسر جواب داد:چون دوست دارم ميخوام تنهات بذارم. دختر گفت:فكر كنم شنيده باشي كه ميگن عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نميمونه!!! تو كه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟ پسر گفت آنقدر دوستت دارم كه نميخوام به خاطرمن مرتكب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جور گناهه. دختر گفت اما ععشق پاكه! پسرفرياد زد:عشق پاك ديگه هيچ جاي دنيا پيدا نميشه و دختر را براي هميشه تنها گذاشت.

            

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ ساعت 17:9 توسط سریتا |

قهوه ی تلخ...

قهوه ی تلخ عشق را
شکر می ریزیم
من هم می زنم
تو هم می زنی
ناگهان تقدیر …
همه چیز را …
بر هم می زند…
::
::
نگران شب هایم نباش …
“تنها” نیستم …
“بالشم” …
“هق هق سکوتم” …
“قرص هایم” …
“پاکت سیگارم” …
“لرزش دستانم” …
همه هستن

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ ساعت 18:42 توسط سریتا |

مرگ...



به مرگ

گرفته ای مرا

تا به تبی راضی شوم

کاش می دانستی

به مرگ راضی ام وقتی که

تب می کنم از دوری ات
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ ساعت 18:34 توسط سریتا |

چقددوست دارم یکیوداشته باشم.....

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ ساعت 10:24 توسط سریتا |

پنجره

 

 

"پنجره خیال "

تا خانه چشمانت راهی نیست ، وقتی که نگاهت را از من دریغ میکنی ... چه بگویم

وقتی که نه تنها چشم هایت را ، بلکه دریچه قلبت را برویم بسته ای ...

اما...

بدان همیشه پشت پنجره "خیالم" برای چشمهایت چون چلچراغی میدرخشد...

بگذار در وجود تو گم شوم و تودر جستجوی من آهسته مرا بخوانی...

و مرا در قلبت پیدا کنی!!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم تیر ۱۳۹۳ ساعت 19:12 توسط سریتا |

نبودنت...

اس ام اس

توهنوز...

باتمام نبودنت...

تنهاپناهگاه من...

ازاین ادمهایی...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ ساعت 10:24 توسط سریتا |

نامه ی عشق...

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

                          اره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی باسرنوشت

                          دلم واست تنگ شده بود

این نامه رو واست نوشت

                          حالا منو اگه بخوای رنگ گلهای قالیه

جای نگاهت بدجوری توصحنه ی چشمام خالیه

                          ابرها همه پیش منن اینجاهواپرازغصه

ازغصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

                          دیشب دلم گرفته بودرفتم کناره اسمون

فریادزدم یاتوبیایامنوپیشت برسون

                          فدای تونمیدونی بی توچه دردی کشیدم

حقیقت وواست بگم به اخرخط رسیدم

                          رفتی ومن تنهاشدم باغصه های زندگی

قسمت توسفرشده قسمت من اوارگی

                           نمیدونی چقددلم تنگه برای دیدنت

برای مهربونیات.نوازشات.بوسیدنت

                           بخاطرت مونده یکی همیشه چشم براهته

یه قلب تنهاوکبودهلاک یه نگاهته 

                من میدونم.من میدونم همین روزا عشق منم یادت میره 

بعدش خبرمیدن بیاکه دوستت داره میمیره.....   

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 23:10 توسط سریتا |

باران

باران که میبارد یادم میرودکه تو چه بودی وچه کردی

کاش میدانستم باران چه رازی دارد که مرا دلتنگ میکند

گاهی فکر میکنم اگه رفتنت اینقدراسان بود

پس چرامن جاماندهام

واگه سخت است توچراساده کوچ کردی ورفتی

ای کاش بدانی تاریخ امدنت رابه یاددارم

اماتاریخ رفتنت هزاران بار خط زده ام

تا فراموش کنم که از تو دورم...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 17:39 توسط سریتا |

مهم نیس...

مهم نیس که دیگرباشی یانه...

مهم نیس که دیگردوسم داشته باشی یانه...

مهم نیس که دیگرمرا بخاطربیاوری یانه...

مهم نیس که دیگر تورابادیگری میبینم یانه... مهم این است که زمانی که تنهامیشوی...

زمانی که دلت گرفت...

چگونه وبا چه روییسربه اسمانه بلند مبکنی ومیگویی...

خدایا من که گناهی نکردم...

 پس چه شد...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 1:35 توسط سریتا |

دنیا





آغوش تو که باشد...



خواب دیگر بهانه ای برای خستگی نیست...!


و تپش های قلبت میشود لالایی کودکانه ام...


کنارم بمان...


میخواهم..


صبح چشمانم


در نگاه تو...بیدار شود..!!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 11:37 توسط سریتا |

بوسه

من دیوانه ی ان لحظه ای هستم که تودلتنگم شوی ...

 

ومحکم دراغوشم بگیری...

وشیطنت وارببوسیمومن نگذارم

عشق من ...

بوسه بالجبازی بیشترمی چسبدhttp://20mag.ir/wp-content/uploads/2013/11/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-1.gif

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 0:56 توسط سریتا |

تنهایی پرواز

تودریایی ومن موج اسیرم...
که میخواهم دراغوشت بمیرم...
بیادریای من اغوش بگشا...
نمیخواهم جداازتوبمیرم...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 10:1 توسط سریتا |

خیال...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 10:0 توسط سریتا |

وفاداری

باور کن خیلی حرف است ...

وفادار دست هایی باشی ...

که یک بار هم لمسشان نکرده ای ...!!!

 

Untitled-5.jpg

+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 9:33 توسط سریتا |

درون

163.jpgدرونم غوغاست ...

ساده میشکنم ...

با یک تلنگر کوچک ...

.

.

.

این گونه  نبودم ....

این گونه شدم !!!

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 9:31 توسط سریتا |

همه ی وجودم

عجایب هشتگانه اند...

اغوش تو

هیچ بعدی ندارد...

واردش که شوی

زمان بی معنا می شود...

بی انکه نفس بکشی روحت تازه می شود...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 20:42 توسط سریتا |